تبليغاتX
جویبار لحظه ها جاریست...

 

نمی دونم کتاب جاودانگی اثر میلان کوندرا رو خوندین یا نه. در اونجا بحث می شه که بعضی از حرکات یا اصوات یا ... جاودانه می شن. یعنی دیگه متعلق به شخص یا زمان خاصی نیستن. مثل حرکت دست آگنس هنگام خداحافظی.

من یه حرکت جاودانه رو دو روز پیش دیدم. فشردن یه دسته اسکناس که از وسط تا شده، توسط یه پسر یا مرد در جیب بغل شلوارش، اونم در حالی که مرد داره با کس دیگه ای صحبت می کنه . بازیگران این صحنه نه اون مرد ، بلکه دست ، جیب و اون دسته اسکناس هستن. این صحنه کمتر توسط پسرای جوون خلق میشه. خالق این اثر نباید عقیده ای به کیف پول که فقط گنجایش تعداد محدودی اسکناس رو داره داشته باشه. خالق این صحنه باید همیشه به اندازه ی حمایت همه ی همراهانش اسکناس تو جیبش باشه. حتی تو کشوری که همه چیز با credit card حساب می شه.

 این حرکت در ان واحد منو به چند زمان برد.

 یه دسته اسکناس پونصد تومنی که زمان بچگی ما فقط در جیب  بابا ها و دایی ها پیدا می شد.

 یه دسته هزار تومنی و دو تومنی همین چند سال پیش در ایران.

 و این صحنه برای خیلی بیش از هزارمین بار توسط یک دسته اسکناس ده دلاری و جیب شلوارک یک پسر ایرانی مقابل یک رستوران خیلی کوچک ایرانی در خیابان عرب "Arab street "  در کشور سنگاپور اتفاق افتاد. این صحنه رو فقط یه مرد ایرانی ، اونم نه هر مردی ، مردی که احساس کنه باید چایی و قلیون بچه ها رو حساب کنه می تونه خلق کنه.

و احساس خوب اینکه همه چیز مرتبه .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:32 توسط سونا |


سلاخ می خندید،
قناری کوچک به او دل بسته بود !!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:37 توسط سونا |

 

یه مدت خیلی چیزا نا مرتب شده بود. الان دوباره هر چیزی نشسته سر جاش. وقتشه تا دوباره خودم رو شروع کنم!!!

هرچی سن آدم بالاتر می ره و تجربه های بیشتری به دست می اره ، زندگی رو واقع بینانه تر نگاه می کنه و برای فهم حوادث دور و برش نیاز نیست زیاد فسفر بسوزونه. کم کم الگو های تکراری رو تشخیص میده. آدم خوشحال، آدم مخالف ، آدم موافق ، و خیلی الگو های تکراری دیگه.

اون وقته که دیگه علاقه ای به حل یه معمای تکراری نداری.  البته صرف عجیب غریب رفتار کردن باعث هیجان انگیز شدن آدم نمی شه.  "و او به شیوه ی  باران، پر از طراوت تکرار بود---<سهراب سپهری>"

........

سال گذشته و امسال جزئ آسانترین و بی دغدغه ترین سالهای زندگی من بوده اند. و این نشانه ی خوبی نیست. دقیقا" همون حسی که به استادم دست داد وقتی دید 50% از  transceiver   های  شبکه بی کار و بی استفاده موندن !!!!!!!!!!!!!!!!

.........

خوشحالم که همه چیز مرتبه. راستی خدایی، دیشب ناگهان فهمیدم که همه ی این کارا به خاطر من بوده!!! دمت گرم . همیشه طوری همه چیزو درست می کنی که یک دندگی و بی فکری من هم نمی تونه خرابش کنه!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:39 توسط سونا |


آقا اجازه ما از دست یه نفر خیلی عصبانی هستیم. تو این محدودیت وزنی بار که هر گرم برات نقش حیاتی داره یه کتاب آوردم که با هزار تا آیه و قسم هم نمی تونم بخونمش.

ببخشیدا من اصولا" به مترجم ها گیر نمی دم و زیاد وسواس ندارم.  ولی آخه آقای "علی پاک بین" اینو واقعا" بد ترجمه کردی.
"رذل نوشته ی آندره ژید"  

آخیش راحت شدما. خیلی وقت بود تو دلم مونده بود.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:54 توسط سونا |

 

با یه دوست آلمانیم صحبت می کردم. می گفت اینجا {سنگاپور} همه خیلی عجیبن. نظر هر دوی ما همین بود. اونقدر اینجا به نظر دور و دست نیافتنی می اد که هر کسی می اد اینجا ، همه ی گذشته و آیندشو می زاره کنار و سعی می کنه برای حتی یه مدت کوتاه هم که شده ، مثل بچه ها ، بدون اینکه قبلش به هزار تا اگر و شاید فکر کنه، خیلی راحت بخواد و بدست بیاره گویا اینجا دست هیچ کس بهش نمی رسه.

.....

البته این قضیه زیاد در مورد ایرانی ها صدق نمی کنه. ایرانی ها اصولا" دو تا شخصیت دارن . خارجی و باطنی. و به ندرت به شخصیت باطنی شون اعتراف می کنن.

...........................................................................

به این یقین رسیدم که شخصیت انسان یک کمیت پیوستست . و چقدر کودکی انسان در شخصیت بزرگسالی انسان نقش داره. و چقدر سخته با بزرگسالی یک کودک پرورش نیافته کلنجار رفتن.

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:58 توسط سونا |

 

نشستم اینجا ، وسط دنیا.

دفتر خاطرات پوسیده ی 10 ساله جلوی چشمم. دست و دلم بهش نمی ره.

 وسط یه عالمه دروغ و هیا هو برای هیچ.

دلم گریه می خواد ، خیلی زیاد. و یه سینه ی فراخ  که ساعت ها با مشت بکوبم بهش.

........... 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:40 توسط سونا |

 

لعنتی بچسب دیگه...

یا با زبون خوش می چسبی یا همچین با فوتو شاپ بچسبونمت که نفهمی از کجا خوردی!!!!!!!

ای JPEG لعنتی.

.........

امروز با مهربونی به یه دوست گفتم :چرا؟

با نا مهربونی گفت : "به تو ربطی نداره"...مافیا همه جا هست...

.........

هیلدا خیلی خوردنی بود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:33 توسط سونا |


Why they are so similar?????????????
 Just to be classmates for 4 years is not a good reason.
...................
Mmmmmmmm, You think that you have decided to change your life. But as you go forward you see the footprints of your past walk. And then you think that maybe it didn’t worth to put that much energy on that.
On the other side, maybe if you hadn’t gone there, you wouldn’t be here in this path, or at least maybe you wouldn’t know that, that road is a wrong way and is just a hidden circle. Just a waste of time and you will be at the same point after a while.
Mmmmmmmmmmmm
Damn it.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط سونا |

 

لاله جون چرا رفتی؟

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 14:37 توسط سونا |

 

"فراموش کن چیزی را که نمیتوانی بدستش آوری و بدست بياور چيزی را که نميتوانی فراموشش کنی ...شکسپير".

 

 آیا میتونیم مرز این دو حالت رو تشخیص بدیم؟

......

کم کم احساس میان سالی می کنم. با وجود شیطنت ها و سر و صدایی که هنوز ازم سر می زنه ، یه نوع لختی و سنگینی در حرکاتم دیده می شه که نمی تونم جلوشو بگیرم یا نمی خوام.

......

معمای  جدید. باران. چقدر شیرینه وقتی یکی می فهمه که علائم حیاتی از خودت نشون می دی یا نه.

......

دوستام فوق قبول شدن. بوی خوب خوب خوب اول مهر می اد.

.....

یه جورایی به شدت همه چیزو دوس دارم . 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:30 توسط سونا |