- {شیراز} دختر خاله ی 17 ساله ام رو بردم آرایشگا تا ابرووی پن پیوستش، دخترونه وردارن برش ،و اونقد تو فکر پروژه ها و مشکلات دانشگا بودم که اصلا" حوصله ی حرف زدن با سهیلا خانوم نداشتم. و میدیدم که اونم حال خودش رو نم فمه و حمله کرده بود به ابرو وی دختر خاله ی بینوای من. و سهیلا دستت بشکه که دو تو نخ نازک گذاشتی بومونه. و من که تا دو شب اترس پام نیزاشتم خونه ی خاله. {من طبقه ی پایین خونه ی خاله زندگی می کردم} و زیر تخت دوستم تو خوابگوی قدس قایم شده بودم. (۱۳۸۳)
-{اصفهان} خواهرم رو رسوندم خونه ی دوسش و از تو کوچه که خواستم بپیچم تو بزرگمهر موتوریه اومد زد به ماشین من!!! و پرتاب و کله ملق و ... ولی عجب جون سختی بود ، فقط شلوارش پاره شد. و یادمه که بابا ی وحشتناکش اومده بود می خواست منو بخوره. من بابام پیشم نبود و سر کار بود. (۱۳۸۲)
-{سنگاپور} از سر بیکاری کامپیوتر بزرگترین آدم دانشگاه(هیکلی) رو reset کردم و آقای حیدر مهدی می خواست منو بوخوره. (۱۳۸۵)
... این سه تا واسه امروزم کافیه!!!
امروز دو مطلب از دوستم به دستم رسید که هر دو خیلی جالب بود.
اول گزارشی راجع به کلاس فارسی در دانشگاه UCLA می بینیم .
من جو این کلاس رو خیلی دوس داشتم. چقدر همه رو دوست داشتم و تلاششون رو.
البته بگذریم که بعضی ها نه که خودشون 7 ساله موندن امریکا و گاهی انگلیسی حرف میزنن ، سخته که فارسی حرف بزنن. ![]()
و حالا از ایرانی ها خواسته می شه که ایران را روی نقشه پیدا کنن.
راستي تو از كدام دسته اي ؟
آیا شما می گویید که زمان می گذرد ؟ آه ، نه ! افسوس که زمان می ماند و ما می گذریم.
جینگ و جینگ ساز می اد واز بالوی شیراز می اد شازده دوماد غم مخور که نومزدت با ناز می اد.
....
دا له له ، دا لما ، دای لما ، دا لمان ، دای لمان ، دایی لحمان ، دایی رحمان
....
یه شب که برف نشسته بود رو درخت
تو کوچه زوزه می کشید باد سخت
پنجره واشد سوز و سرما رسید
پشت سرش یه بلبل از راه رسید
....
چشمه چنار ، چمران
...
دایی جون ، زندایی جون ، مبارکه. الان جشن عروسیتونه و من به طور مجازی ثبتتون کردم... خواهش می کنم بابا ، این حرفا چیه ، وظیفم بود ، اختیار دارین ، واااای ، چقدر تعارفی هستینا ، نه بابا ، دایی گردن من خیلی خق داره ، ![]()
وااااااااااااااای منم می خوام بیاااااااااااام. منم عرووووووووووسی
-مامان به خاطر اعتقاد به روح خرافاتی بود و من خیالاتی.
-توانایی این را پیدا کردم که برای همیشه ار او صرف نظر کنم ولی فقط یک لحظه بود.
-گفت که از حالا بد بخت است. این را با زنده دلی یک آدم خوشبخت گفت.
-از آن عصر هایی بود که آدم مشکل فلسفی پیدا میکند. این که چرا باید زندگی کند یا چرا ادامه دهد.
-پیدا کردن فکر اساسی از بین صدها کلمه ی غیر اساسی که بی نوبت از دهان جاوید بیرون می آمد حوصله ای می خواست که من نداشتم.
- فکر می کردم آدم ها همانطور که آمده اند می روند . نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
-فکر کردم خیلی جالب است آدم بداند در چشم یک مرد چه جور زنی است. تا او بگوید چند تا صفت به خودم نسبت دادم. ساده ام ، مغرورم، محجوبم،...هیچ کدام از این ها نبودم. گفت" تو زنی هستی که می شود برای همیشه بهت اعتماد کرد. هیچ وقت خیانت نمی کنی."
-اولین بار بود که می دیدم یک روح در دو قالب نیستید. یک روح تنها بودی در یک قالب تنها.
-رابطه ی آدمها یحچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است.
-همیشه این طور حرف می زدید. از شخصی شدن هر چیز واهمه داشتید. هر مشکلی دلشتید به نوع بشر ، به آدم مربوط می شد نه به شخص تنهای شما.
-شاد بودن حکم لخت بودن را برایش داشت. از هر دو به یک اندازه احساس گناه می کرد. با اخم تسبیح می گرداند و با چهره ی رنج کشیده پیش خدا حاضر می شد. آدم های مظلوم را دوست داشت و تا وقتی مظلوم باقی مانده بودند ، به آنها کمک می کرد.
-مردهای من عاشق نمی شدند. دم دست بودند ولی مال من نبودند. با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می امد که یک روز می روند و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به باز مانده ها را ندارند.
-حرفش خوشحالم نکرد. مثل مهمان دیر آمده بود و زورم می امد در را به رویش باز کنم.
*********************************
این جملات رو از کتاب رویای تبت ، نوشته ی فریبا وفی انتخاب کردم. از نظر من عالی بود. از اون کتابایی که وقتی می خونی ، واقعا" حس می کنی یه کتاب خوندی. شایدم یه علتش این بود که من زبان راوی رو خیلی خوب می فهمیدم. با الفبای من صحبت می کرد.
ممنونم فریبا وفی.
مرسی الناز.