تبليغاتX
جویبار لحظه ها جاریست...


بعضی از استعداد ها شاید همون اول  خودشون رو درست نشون ندن ، یا اینکه شاید از وجودشون به عنوان استعداد مطلع باشی ولی هنوز به فعلیت نرسیده باشن. یکی از اون استعداد ها استعداد دروغ گفتنه وقتی که در کسی می بینی  که چه سیال و چه راحت شکوفه می زنه، حتی اگه مخاطب هم خودت نباشی ، همیشه یه چیزی ته دلت رو می سوزونه که من می تونستم به راحتی مخاطب باشم و بعد دیگه هیچ وقت سوالی رو که خودت جواب ساختگیش رو می دونی نمی پرسی ، و بعد می بینی که بدون پرسش باز اون جواب ساختگی وبه قول معروف آدم خر کن رو می شنوی.

ما آدمها کلا" منفعت طلب هستیم و به جز پیامبران و معصومین {تو کتاب دینیمون نوشته بود} تقریبا" همه دروغ می گیم. هر کی با توجه به منافع خودش ، یکی به مادرش ، یکی به دوستش ، یکی به معلمش ، یکی به دوست پسرش ، یکی به رئیسش و چه بسا دروغ هایی که آدم به خودش می گه.

زمان گذشته و می گذره و می گذره . و گاهی دلت یه خواب طولانی می خواد که بخوابی و چشمات رو هرگز باز  نکنی و فقط خواب چند ساعت رو ببینی و وقتی که به آخرش رسید دوباره برگرده از اول پخشش کنه. شایدم زمان مونده ، همون جا سر جاش مونده و تو گذشتی و مثل مرده هایی که به خدا التماس می کنن که به اونا فرصت دوباره ی بازگشت به زندگی و زندگی مجدد رو بدن .

 

.....

 

 خستمه، خستمه ، خستمه   { غیر شیرازی ها بخونن: خسته ام ، خسته ام ، خسته ام}

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:47 توسط سونا |

 

هه هه هه هه

چرا من اینجوری شدم؟ هر چند دقیقه یک بار نا خود آگاه می گم: "آپچی"

و هی مدام یه مایعی از سوراخ بینیم می زنه بیرون.

چشام هم نصفه باز می شه.

چقدر خنده داره ها....

آ آ آ پچی..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:0 توسط سونا |

 

"مامانی کجا می ری؟ چرا حالت خوب نیست؟"

سونا مامان من دارم می رم شیر بخرم.

...

  انتظار تو ماشین عمو سهراب.

"عمو سهراب  بابا کجا رفت؟"

 رفت مامانتو بیاره.

" دایی، مامان حریر کجا رفت؟"

 رفت مامانتو بیاره.

 هوا اون بیرون سرد بود. و بخارای روی شیشه ی ماشین. چشم چشم ، دو ابرو.

 و بعد بابا ، مامان و مامان حریر اومدن. و بغل مامان حریر یه بسته ی کوچولو. به پتو با شیش هفت تا گل رنگارنگ گلدوزی شده روی اون. همه خوشحال. همه خندان.

 "سلام مامان. کجا رفتی چرا نیومده بودی خونه."

 و بعد مامان حریر گوشه ی پتو رو زد کنار. و واااااااااای خدای من ، صورت سفید و کوچولوی تو بود که اون تو می درخشید. تویی که تازه برای من، تو شده بودی. اومده بودی تا من بشم خواهر بزرگه. و بابا بگه که سونا دیگه جز آدم بزرگ هاست. و او مدی تا 4 تا بشیم زیر یک سقف. و اومدی تا من بشم کوچولوی سبزه ی با نمک. و تو بشی کوچولوی سفید با مزه. اومدی تا من هی قایمکی مامان بیام تو رو از توی گهوارت در بیارم و رو پاهام بخوابونمت. اومدی تا من وقتی که تازه زبون باز کرده بودی ، مجبورت کنم بگی قل هو الله احد. آخه مامان رو مجبور کرده بودم بهم قرآن یاد بده و ظرف یک ساعت قران رو یاد گرفته بودم.!!!! نشون به اون نشون که توی نوار شنیدیم و چقدر خندیدیم.  و درنا صفر دندونی ، درنا  نیم دندونی ، درنا یک دندونی ، درنا دو دندونی ، و دیگه کم کم یه عالمه دندون داشتی..

.....

مامان و بابا از صبح تا شب می رفتن سر کار و ما توی امپراتوری بزرگ خودمون چه شاهانه شادی می کردیم . وچه بچگانه دعوا می کردیم. جوجه هامون رو بزرگ می کردیم که وقتی که مال من رو گربه خورد و مال تو بزرگ شد و مامان فرستادش رفت و دیگه هیچ وقت ندیدیمش. و عروسکامون رو بزرگ می کردیم. ستاره و سوسن. یادته؟ و تو که خاله ی ستاره بودی و من خاله ی سوسن. تو مامان سوسن بودی و من مامان ستاره.  

....

"بابایی حافظ بهتره یا سعدی؟" جواب این سوال برامون حکم مرگ و زندگی داشت . آخه من بیمارستان حافظ به دنیا اومده بودم و تو بیمارتان سعدی. و بابا که چه ماهرانه می پیچوندمون و آخرش هم نفهمیدیم که کدوم بهتر بودن!!!

"مامانی شیراز بهتره یه اصفهان؟؟" این هم آخرش پیچونده شد. آخه من شیرازی بودم و تو اصفهانی .

....

و ما بزرگ شدیم. خیلی بزرگ شدیم. شاید بیش از حد بزرگ شدیم. و مامان که هر وقت دو تا دختربچه  با اختلاف قد  ده سانتیمتر می بینه و آه عمیق می کشه و از ما باز خواست می کنه که چرا بزرگ  شدیم؟؟؟؟ مگه می تونستیم که نشیم؟؟؟؟

.....

مامان حریر رفت. بابا ید الله رفت. من رفتم دانشگاه. و ما از هم جدا شدیم. و باز هم  بزرگ شدیم. ولی هنوز هم وقتی من می اومدم خونه و با هم به طور ناخود اگاه یه چیزی رو همزمان می گفتیم و می خندیدیم و می خندیدیم و می خندیدیم. من که تازه رفتم تو کوچیک بودی هنوز. و وقتی که برگشتم بزرگ شده بودی. آرایش می کردی. منو نصیحت می کردی. و بعد من دیگه اومدم اینجا. و تو رفتی دانشگاه یه شهر دیگه. و دیگه رانندگی یاد گرفتی.  و مامان و بابا موندن یه شهر دیگه.  دایی رحمان عروسی کرد...  و این بار که بیام باید چند روز بیام خونه ی تو . و چند روز برم خونه ی مامان بابا.

......

و از اون "مامانی کجا میری ؟ " که من گفتم دقیقا" 20 سال و یک روز می گذره. و دیگه نه تنها من ، بلکه تو هم شدی جز آدم بزرگا.

 

تولدت مبارک عزیزترین من. عاشقتم.

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:16 توسط سونا |

 

ولی او حرف مرا نفهمید و من از تشریح یک تصویر نفرت دارم. یا حرف مرا می فهمند یا نمی فهمند. من که مفسر نیستم.

...

خودشان هم میدانند که یک هنر مند بی وجدان هزار بار بیش از یک نماینده ی با وجدان ، شرف دارد... یک هنرمند مثل زنی است که جز عشق ورزیدن نمی داند و گول هر نره خر کوچه گرد را می خورد . زنها و هنرمندان بیشتر از هر موجود دیگری به کار استثمار می خورند و هر نماینده ای میان یک تا نود و نه درصد جاکش است.

...
احساساتی بودن چنین نتایج شیطانی را می تواند  به بار بیاورد. انسان نباید هرگز کار به کار لحظات داشته باشد ، هرگز نباید آنها را تکرار کند.  

 

***

جملات بالا را از این کتاب برگزیده ام:    عقاید یک دلقک ->هاینریش بل->ترجمه ی شریف لنکرانی

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:0 توسط سونا |

 

_می گن که بزرگترین سرمایه ی آدم در زندگی دوستاشه. باز هم برای چندمین بار فهمیدم که باید به حضرت زمان احترام گذاشت و اگه تو یادته که زمانی شخصی چه ارزشی برات قائل بوده و چقدر با هم دوست بودین ، هیچ الزامی برای ادامه ی اون صمیمیت برای اون شخص ایجاد نمی کنه.

 

_ عکس ، فیلم ، صدا... آیا تاریخ نیازمند سپری شدن نیست و آیا ما با ثبت یک لحظه ی موقتی تاریخ در این نیاز تاریخ یا زندگی اخلال ایجاد نمی کنیم.؟

 

_دوربینم تو دستای خودم نفس های آخر رو کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:47 توسط سونا |

 

یکی داشت با مشت محکم می کوبید به در.

_ خاله مرجان ، خاله مرجان......

_ کیه؟ چیه؟

دو تا دستکش ظرف شویی در رو باز کردن.

_ خاله بدو بیا میترا ، میترا.......( نفس نفس) بدو بریم، میترا...

_ یا خدا ، پناه بر خدا ،  میترا چی؟  چی شده؟ ...

مرجان چادرش رو از جا رختی کشید و انداخت رو سرش. پله ها رو دو تا یکی دویدن پایین.

_ یا امام رضا. خدایا خودت رحم کن. یا خدا. یا خدا....

...

ته کوچه بچه ها جمع شده بودن. دو تا زن با چادر ،

_ ا.... مادرش اومد....

_میترا .. میترا... د خترم کو... میترا ، مامان...

حلقه ی بچه ها باز می شه و مرجان می ره تا وسط دسته ی بچه ها. دخترک اون وسط نشسته و داره جیغ می زنه _ میترا ، مامانم ، من اینجام مامان ، چی شده ، مامان ، مامان ....

مرجان دخترک رو محکم در آغوش می گیره و دختر بچه کم کم آروم می شه . دیگه گریه نمی کنه ، فقط داره می لرزه.

_ خاله به خدا ما کاریش نکردیم خاله...

_خاله به خدا فقط داشتیم قصه می گفتیم...

_خاله دروغ می گن ، خاله قصه ی خطرناک گفتن..

_ خاله خودش گفت فیلم ترسناک دوس داره..

میترا دیگه آروم شده بود.

_ مامان اینا قصه گفتن ، به خدا خودم دیدم روح داره رد می شه.

مرجان میترا رو محکم به خودش چسبونده بود و داشت یک ریز قربون صدقه ی میترا می رفت.....همه قول دادن که دیگه قصه ی ترسناک برای هم تعریف نکنن.

..............

خاله مینا اومده بود. مرجان داشت با مینا حرف می زد.

_ نه به خدا نمی دونی چه شبی بود. داشتم ظرف می شستم . یهو سارا اومد و گفت بیا بریم که میترا... مردم و زنده شدم. گفتم حتما" بچه مو ماشین زده. با اون جیغی که سارا می زد دیگه گفتم همه چیز تمومه. دویدم رفتم پایین.  دیدم بچه نشسته و داره گریه می کنه. رفتم دیدم همه جاش سالمه و فقط جیغ می زنه و گریه می کنه. همش داشت جیغ می زد. یک آن چشام سیاهی رفت . گفتم نکنه یکی بردتش تو کوچه پس کوچه ها بلایی سرش آورده. واای خدا ، حالا جواب باباش رو چی می دادم. گفتم کاش همون ماشین زده بودش .حالا من با این رسوایی چه کنم. .....  نه بابا پسر لیلا خانوم  قصه گفته بوده ،اینم وحشت کرده بود. ....

.............

شب میترا می خواست بخوابه.

"....گفتم کاش همون ماشین زده بودش و من این روز رو نمی دیدم......"

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:6 توسط سونا |