تبليغاتX
جویبار لحظه ها جاریست...


قصه گوقصه بگو

از دلبرکان بزک کرده ی سرگردان

از روسپیان ترسان

از دوستان عزیز ناگهان

از خواهران مهربان

از مهمانان ناخوانده

از پدران خسته

از مادران دل نگران

از دوستان باردار

از نوزادان در راه

از مادران گریان

از دل تنگ نشدن ها

از جواب های مثبت مردد

از خستگی ها

از سرما

از دود

از آخرین لگد های بزرگ شدن

از آخرین مقاومت ریسمان وابستگی

 از بغض ناتوانی

از وسعت تنهایی

....

متاسفم. ما برای هم دوستان خوبی خواهیم بود.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 5:11 توسط سونا |


در 23 سالگی روز ولنتاین رو با آقای پدر رفتیم بیرون.

....

زمستون های دوست داشتنی ایران ، دختران شیک پوش با لب های قرمز ، پسران جذاب با گوش های یخ زده و بینی های سرخ ، لذت نشستن در ماشین گرم ، کتلت ، آش ، نان تازه

....

امروز عصر رفتم به کتاب فروشی ، دیدم که ماشالله م. مودب پور چند تا دختر خانم دیگه داده بیرون. امیدوارم که تا چند سال دیگه آقا یا خانم مودب پوربرای نام گذاری کتاب هاش اسم دختر کم نیاره !!!! ولی خدا وکیلی یه دفعه با یکی از همین دختر خانم ها کلی خندیدم. هر چند که شفق گلی هرگز منو به خاطر خوندن اون کتاب نبخشید.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 5:8 توسط سونا |


آخه عزیز من ، تو مگه خودت خواهر مادر نداری؟ خجالت نمی کشی نفس خانم  م. رو بریدی؟ خوب آخه یه بار ساعت 9 صبح میری سر میز خانم و ازش امضا می گیری ، بعد دوباره ساعت 1 میری سراغش و ازش می خوای که پای برگتو امضا کنه؟ آخه انصافت کجا رفته؟ نفسشو بریدی!!!! نکنه انتظار داری که تا ساعت 2 هم کار کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا درسته که خانم کارمند اداره ی کاره ، ولی خوب ... چه ربطی داره به شقیقه؟ مگه نوکر باباته که ازش انتظار داری که توی ساعت اداری کارشو انجام بده؟؟

......

من نمی گم که سعی کنیم کاغذ بازی رو در اداره ها کم کنیم. من نمی گم که به کارمندا بگیم که سعی کنن مسئولانه رفتار کنن. حتی لازم نیست که به ارباب رجوع احترام بزارن. نه لازمه که email  یاد بگیرن. فقط لطفا" یه نفر بشینه  مراحل اداری رو که قراره برای یک گواهی یک صفحه ای طی بشه روی کاغذ بنویسه و طرحی بده تا اتاق هایی رو که قراره صدها بار بینشون رفت و آمد بشه رو نه کنار هم ، بلکه حد اقل در یک طبقه قرار بدن.  بابا آخه فکر زانوی ارباب رجوع رو هم بکنید . حالا یه نفر بعد از مدتها تو زمستون این طرفا پیداش شده و دلش خواسته که پاشنه بلندترین چکمه شو بپوشه.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 5:6 توسط سونا |


هی ....

این همه درس خوندیم.... این همه زندگی کردیم .... این همه تجربه کردیم...

آخرش هم نفهمیدیم علم بهتره یا ثروت !!!  عقل درست تره یا احساس!!!!

 حتی نفهمیدیم تابستان خود را چگونه گذراندیم....

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:23 توسط سونا |


ببین ، می تونی یه راز رو نگه داری؟

من دیروز اون جور که دوس داشتم زندگی کردم. سر صف موقع نرمش رفتم تو دسشویی قایم شدم. بعد سر کلاس هی مداد قرمزم رو تفی کردم و هی کشیدم رو لبم. تازه یه کاغذ هم مچاله کردم گذاشتم توی مقنعم. موهام از پشت پف کرد. با انگوشتام هم فکلم رو کشیدم بیرون. از مدرسه که اومدم بیرون با پولم به جای آب میوه پفک خریدم. تند تند همشو خوردم آخه من زود می رسم خونه.مامان اگه بفهمه باز کفری می شه.

مامان وقتی ببینه من ماتیک میزنم هیچی نمی گه. آخه کتابای روانشناسی می خونه. ولی  اگه من پفک بخورم کفری می شه ، آخه  کتابای تغذیه شناسی هم میخونه.  دیروز نه شلغم داشتیم نه اسفناج نه بادمجون. نمی دونی چه ماکارونی خوبی بود.  تازه تا ساعت 10 هم بیدار بودم.  شب هم الکی تو دسشویی زیاد وایسادم ولی مسواک نزدم.

...
ولی می دونی فکر کنم زبونم نارنجی بوده مامان فهمید که من پفک خورم. آخه تا منو دید لبشو گاز گرفت. حیف شد.  اعتبارمو از دست دادم.  

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:15 توسط سونا |


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشیده‌ی شب می‌كشم

چراغ‌های رابطه تاریكند
چراغ‌های رابطه تاریكند

فروغ فرخزاد / پرنده مردنی است

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:31 توسط سونا |