تبليغاتX
جویبار لحظه ها جاریست...


یکی از جالب ترین وقایع تولد من دریافت یک پیغام تبریک بود با اسم کوچک. و من ازاین  اسم کوچک چنین انتظاری نداشتم. پس از قدرت تخیل فوق العاده ام استفاده کردم و چندین سناریو ی بسیار هیجان انگیز برای فرستنده ساختم. و بی صبرانه منتظر بودم ببینم کدام یک از سناریو های من واقعی است و و بعد از چند روز کشف کردم که فرستنده همون شخصی بود که هیچ انتظاری ازش نداشتم. و دیدم که دیگه شاید وقتشه که دیگه از خیال بافی ها ی نابود کننده ام دست بردارم. و از طرفی دیدم که چقدر دایره ی اطراف خودم رو تنگ کردم.  چرا نباید باورم می شد که یک دوست معمولی می تونه تولدم رو به صورت خیلی قشنگی بهم تبریک بگه و هزاران تخیل برای کسانی که فکر می کردم بهم خیلی نزدیکندو می خواسته اند به طور ناشناس تبریک بگند تا هیجان قضیه بالا بره و...

دیگه برای انتظار معجزه زیادی بزرگ شدم.

 ...

واااااااای .همین الان یه اتفاق جالب افتاد.  نیم ساعت پیش تصادفا" از دوستای هم آفیسی پرسیدم که همسر یکی از دانشجو های آفیس رو دیدن یا نه. و کسی در این دو سال ندیده بود. و همین الان همسرش ناگهان اومد توی آفیس و با هم رفتند!!!!  البته من بازم ندیدم چون داشتم نصفه ی بالایی رو می نوشتم!! و دوستم بهم گفت اااااااا ندیدیش؟؟؟؟؟؟ ها ها ها

چند تا نتیجه: هیچ وقت برای معجزه دیر نیست...

و گاهی اینقدر مشغول نق زدن هستیم که معجزه رو نمی بینیم!!!!

به این می گن دیدگاه آبتیمیستیک!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:10 توسط سونا |


من امروز دست های خودم را بسته ام...

و دهان خود را دوخته ام...

از کنار هیچ گل فروشی رد نمی شوم...

و هیچ باغچه ای...

و کنار هیچ رودخانه یا حوضی نمی روم ...

تا تمام راه های ممکن دسته گل به آب دادن را بسته باشم...

  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:20 توسط سونا |


هر وقت می خوای چیز گرون قیمتی بخری ، باید فکر کنی که آیا می تونی بعدا" هزینه ی نگهداریش رو هم تقبل کنی یا نه.... ممکنه هزینه ی نگهداریش خیلی بیش از هزینه ی خریدش باشه...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:37 توسط سونا |


با هم بزرگ شدیم...

با هم خندیدیم به همه ی رازها و حرف های در گوشی و غیبت ها....

با هم پشت نیمکت اون دو تا نشستیم و نگاه کردیم و نخودی خندیدیم...

با هم برای کنکور خوندیم و گند زدیم....

با هم ابرو برداشتیم....

با هم زیبا شدیم ....

با هم پرده از اولین عاشق شدنمون برداشتیم....

با هم برای شکستن دل هامون گریستیم....

با هم بزرگ شدیم....

با هم به هم امید دادیم و ادامه دادیم....

با هم نگرانی ها رو تحمل کردیم...

با هم از شادی در پوست خود نمی گنجیم....

و من نیستم نیستم نیستم....

 و نمی دونم چه طوری بهت بگم که نمی تونم در جشن عروسیت باشم

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:18 توسط سونا |


ای کاش همانقدر که وانمود می کنم حافظه ام ضعیف بود.

یا ای کاش تو انقدر قوی نبودی...

یا ای کاش او کمی مهربانتر بود...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:35 توسط سونا |


در واپسین روز های ۲۳ سالگی گوش کردن به این آهنگ حال و هوای دیگه ای داره!!!

آهنگ

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:11 توسط سونا |


زندگی در یک دنیای تکراری با آدم های تکراری ، شادی های تکراری ، خطا های تکراری ، توجیه های تکراری ، لبخند های تکراری ، پاسخ های تکراری ، بهانه های تکراری ، ارزوهای تکراری ، حسرت های تکراری ، و امید های تکراری

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:12 توسط سونا |

 

شب ها وقتی که ذهنت خسته است هزار تا فکر می کنی و تصمیم می گیری و خیلی راحت می فهمی که تو زندگی چه چیزی برات مهمتره.

صبح ها وقتی که بیدار میشی ، وقتی که ذهنت قویه، چه راحت به افکار و تصمیمات شبانت می خندی و به خودت می فهمونی که چه چیزی باید برات از بقیه مهم تر باشه.

....

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:20 توسط سونا |