تبليغاتX
جویبار لحظه ها جاریست... - سیستم

توی اتوبوس بغل دستم نشسته بود. یه دختر جوون. مضطرب. هر چند دقیقه یک بار چیزی از دستش می افتاد زیر صندلی. خودکار. موبایل. کیف پول. جزوشو باز کرد که بخونه. معلوم بود که مربوط به آماره. Survival data.  ،bio statistics . سر صحبتو باهام باز کرد. گفت دانشجویی؟ گفتم بودم. تقریبا" تموم شده. فهمیدم دانشجوی دکتری Bio Statistics هست. می رفت اصفهان مصاحبه.گفتم من دارم از مصاحبه بر می گردم. بهش گفتم خیلی باحالی که دکتری می خونی. آدم باید خیلی صبور باشه. نگام کرد. یه لبخند تلخ زد و یه آه کشید. گفت خیلی مهمه که زندگیتو بر پایه ی چی می زاری.

وقتی دانشگاهم رو پرسید و گفتم سنگاپور بودم گفت هندی ها خیلی با سوادن. منم گفتم که بیشتر زرد پوستن نه هندی.

فکر کرد از اون بچه های لوس بابا پولدارم که فرستادنم رفتم. منم سعی نکرد م فکرش رو عوض کنم.

دختر خیلی خوش هیکلی بود. ولی فکر کنم آخرین چیزی بود که ممکن بود بهش فکر کنه.

****


+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:34 توسط سونا |